کد خبر: ۱۳۸۷۶
۲۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
شعرهای روشن سمانه مصدق، شاعر نابینای محله آزادشهر

شعرهای روشن سمانه مصدق، شاعر نابینای محله آزادشهر

سمانه مصدق شاعر نابینای محله آزادشهر است. دبیرستان را در مدارس عادی درس خواند و در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی، لیسانسش را گرفت.  کتاب"تکیه کن فقط به چشمان خودت" نخستین کتاب سمانه مصدق است که به چاپ رسیده است.

آ‌ن‌شرلی را همه ما خوب می‌شناسیم؛ دختری سرزنده و شاداب و دوست‌داشتنی با طبیعتی شاعرانه. در محله ما در امامت ۳۶ و محله آزادشهر مشهد دختری زندگی می‌کند که شخصیتش، من را به یاد آنی می‌اندازد. سمانه مصدق  ۲۸ سال دارد (خودش تاکید دارد که در گزارشم بیاورم که خوب مانده و به ۲۳-۲۲ ساله‌ها می‌ماند) او پنج ساله بود که به همراه خانواده به این محله آمدند.

دبستان و راهنمایی را در مدرسه استثنایی مخصوص نابینایان گذراند، اما دبیرستان را در مدارس عادی با ضبط‌کردن صدای معلمان و داشتن منشی برای پرکردن برگه امتحانی. دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی، بهترین خاطرات دوران دانشجویی را برایش رقم زد و دانشگاه آزاد اسلامی که مقطع کارشناسی‌ارشد را در آنجا سپری کرد، او را به مرحله پختگی رساند.  کتاب"تکیه کن فقط به چشمان خودت" نخستین کتاب  سمانه مصدق است که به چاپ رسیده است.

این دختر، شاداب و سرزنده، پر از انرژی و هیجان است و گفت‌و‌گو با او به طرف مقابل انرژی می‌بخشد. اینها فقط بخشی از کارنامه کاری اوست؛ او در فعالیت‌های دیگر هم دستی دارد؛ سمانه مدتی است در  موسسه خیریه‌ای فعال است. نگین و معصومه، دختران سمانه هستند؛ دخترانی که به سبب داشتن والدین بدسرپرست در موسسه خیریه به سر می‌برند و سمانه، حامی عاطفی و مالی آنها شده است. ما یک نیم روز تابستانی با سمانه بودیم و دنیای روشنی که هیچ رنگی از تاریکی نداشت. آنچه خواهید خواند خلاصه‌ای از گپ‌و‌گفت ما با سمانه مصدق است که روزهایش به لطف شعر‌هایی که می‌گوید پر از زیبایی است.

يك سؤال كليشه‌اي؛ لطفا خودتان را معرفي كنيد.
سمانه مصدق هستم،كارشناس ارشد ادبيات فارسي. پدر و مادرم بازنشسته آموزش و پرورش هستند و دو برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. گاه‌گاهي شعر مي‌گويم اما بيشتر ترانه‌سرا هستم.

از كي فهميدي ذوق شاعري داري؟
كلاس دوم راهنمايي بود‌م كه تيم ملي فوتبال كشورمان در جام ملت‌هاي آسيا، مقام سوم را به دست آورد. همان وقت يك شعر در وصف تيم ملي گفتم.

شعرت را براي چه كسي خواندي؟
پدر و برادرم كه خيلي هم تشويقم كردند.

در انجمن ادبي هم شركت مي‌كني؟
در سال‌هاي نه‌چندان دور در حوزه هنري، خودم كارگاه شعر داشتم. در چهارراه بهار هم مدتي كارگاه داشتم.

مي‌گويند شاعران علاوه بر طبع‌لطيف، روحيه حساسي هم دارند؛ سمانه چطور؟
نه حساس به معناي زود‌رنج، اما تا جايي كه دلتان بخواهد نكته‌سنج و دقيق هستم.

كدام فصل را بيشتر دوست داري؟
پاييز، چون از بقيه فصل‌ها شاعرانه‌تر است. پاييز يك غمي دارد، اما بعدش اميد به فرداي بهتر، سرسبزتر و شاداب‌تر است.

رنگ‌ها پشت چشم‌هاي تو چه رنگي دارند؟
قرمز، يك رنگ داغ؛ آبي، آرام و سرد؛ زرد، بي‌حال و سفيد يك برقه، بي‌آلايش و پاك.

قدم‌زدن در باران را دوست داري؟
من به‌طور كلي قدم‌زدن رو دوست دارم، اما در باران يا باد بيشتر دوست دارم بدوم. آخر من عاشق هيجانم و زياد با آرامش ميانه خوبي ندارم.

محله‌ات را دوست داري؟
بیشتر از بیست سال از عمرم را در اين محله بوده‌ام؛ محله آرام  اما پرماجرايي است؛ همسايه‌هاي عزيزي كه هر از چند وقت يك‌بار چهره‌هايشان عوض مي‌شود و بالطبع ماجراهايشان هم عوض مي‌شود. خوب‌بودن و بدبودن در محله ما خيلي زود علني مي‌شود.

با توجه به وضعيت خاص تو، رفت‌وآمد در شهر برايت مشكل نيست؟
راستش قبلا خانواده‌ام با توجه به وضعيت من و ناامني‌هاي موجود در جامعه كمتر اجازه مي‌دادند با عصاي سفيد بيرون بروم، اما من را پشت درهاي بسته هم نگه نمي‌داشتند؛ دوستان خوبي دارم كه تنهايم نمي‌گذارند و كوه و دشت و موسسه اوقاتم را پر مي‌كند.

در دانشگاه پيام‌نور درگز تدریس می‌کنم كه البته بيشتر جنبه سرگرمي دارد

شنيده‌ام تدريس هم مي‌كني؟
بله، دانشگاه پيام‌نور درگز كه البته بيشتر جنبه سرگرمي دارد و (باخنده) نمي‌شود به عنوان منبع درآمد به آن تكيه كرد.

هواي زندگي سمانه چه وقت‌هايي آفتابي است؟
وقتي از بابت موضوعاتي كه دغدغه آن‌ها را دارد، راحت شود و احساس كند همه چيزهاي اطرافش آرام و آسمان بالاي سرش آبي آبي است.

 

سمانه مصدق شاعر و نویسنده نابینای محله آزادشهر است

 

محبوبيت را در چه مي‌داني؟
آدم بودن، يكي ممكن است مشهورترين فردروي زمين باشد اما آدم نباشد؛ از نظر من اين شهرت اصلا به حساب نمي‌آيد.

دوست داري مخاطب شعرت چه كساني باشند؟
فرقي نمي‌كند، هر كسي شعر را بفهمد و از آن لذت ببرد. مهم نيست از لحاظ علمي بفهمد، لذت‌بردن از شعر من مهم است.

اهل سفري؟
آره، عاشق سفرم. هر جا كه دست بده: كوه، دشت. عاشق ارتفاع هستم اما دريا نه، دريا بي‌رحم است؛كوه اگر بلد باشي بي‌رحمي ندارد، اما دريا در كمال آرامش مي‌تواند جانت را بگيرد.

مهم‌ترين دغدغه‌ات؟
كار، كار، كار

بزرگ‌ترين آرزويت؟
باز هم داشتن كار؛ ببينيد من با اين وضعيت خاصم در كنار دوستاني كه از نعمت چشم بهره‌مند بودند، درس خواندم، دانشگاه رفتم و موفق شدم با معدل بالا مدرك بگيرم اما حالا بي‌كارم و استقلال مالي ندارم. واقعا داشتن كاري كه دست‌كم حقوق تعريف‌شده طبق قانون كار و بيمه داشته باشد، برايم يك آرزو است.

و آخرين شعر سمانه؟
چشم‌هايم دوباره مي‌خندد                 دل‌سپردن به خواب شيرين است
با خودم حرف مي‌زنم با تو                  گاه‌گاهي سراب شيرين است
هي مرور تو در خيابان‌ها                    ذهن تاريك آخرين كوچه
كوچه‌اي روبه‌روي باغ انگوري              گم‌شدن پشت باغ آلوچه
 گفته بودي كه مدح خواهي شد          در قماري كه نيست مي‌بازي 
دل‌خوشي‌ها چقدر دلگيرند                 وقتي از كاه كوه مي‌سازي
مرد بودن گناه سنگيني‌ست               در جهاني كه آدمك دارد
راه رفتن هميشه آسان نيست            شانه‌هاي زمين ترك دارد 

 

*این گزارش پنج شنبه، ۹ شهریور ۹۱ در شماره ۱۹ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44